بالاخره براي جمع آوري كتاب هاي بر.ان.داز از سطح شهر ، همراه يكي از دوستان در يك اقدام متهورانه حقوق يك هفته را هزينه كرديم ؛ خيابان كريمخان زند كه خودش هم روزگاري از بر.ان. دازان بوده را طي كرده و با حضور در يكي از كتابفروشي هاي مذكور، تعدادي از كتاب هاي بران.داز را از دسترس عموم خارج كرديم. بماند كه بازو و كتفم در اين راه به مرحله انهدام رسيد؛ اما من تا آنجا كه توانستم رسالت خودم را در مبارزه انجام دادم.
البته در حركتي موازي، اميد هم براي اينكه دل كوچك و رومانتيك من را شاد كند، نسخه هاي چاپ اول رمان هاي محبوبم را (برادران كارامازوف و خانواده تيبو) را مهمان كتابخانه عزيز و كوچكمان كرد و يك دليل ديگر به دلايلي كه منجر به ازدواجمان شده افزود.
باز هم با كمبود جا مواجه شديم. اين كتابخانه هاي راش كه جايگزين قفسه هاي مشبك مشكي سابق شده بودند ، وقتي وارد خانه مان شدند كلي ذوق مرگ شده بودم كه آخيش بالاخره اين كتاب هاي بيچاره راحت و شيك سر جايشان خواهند ايستاد و روي سرشان كتاب هاي جديد سوار نخواهند شد و براي همه جا داريم.
هنوز 4 ماه نشده باز هم جا كم آورديم. باز هم نشد كه اين بيچاره ها قشنگ و مرتب و مغرور سرجايشان بايستند. حالا باز هم در رديف هاي رمان و شعر تعدادي درازكش روي سر بقيه سوار مي شوند. گردن خودم درد مي گيرد وقتي مي بينمشان. دلم مي خواست خانه مان بزرگ بود و كتابخانه خوشگلي درست مي كرديم براي لحظه هاي ناب تنهايي و عطر كتاب ها. بوي جنگل خيس به مشامم مي رسد.



