به همه آرزوهای خوب و رنگین جهان نیاز دارم که سالم را سرشار کنم از روزهای خوب.
هنوز کتاب درمانی جواب می دهد و کمی سبک می کند از فشار این روزها.
این روزها نویسنده محبوبم موراکامی است، با دنیای عجیب و خاصش. کافکا در ساحل بی شک یکی از بهترین کتابهایی است که خوانده ام. داستان درباره پسری پانزده ساله است که به خاطر پیشگویی پدرش درباره سرگذشت ادیپ وار او از خانه می گریزد و کتابخانه ای پناه می گیرد. دیگر بیشتر از این توضیح نمی دهم چون برای آدمهایی مثل من که تاریخچه ای از انزوا را پشت سر خود دارند حتی تصور همیچین اتفاقی سرشار از تخیل و جذابیت است.
کتاب سرشار از توصیف جزییات است. من عاشق توصیف لباس اوشیما در هر بار ورودش به داستان و تاکید روی مدادهای نوک تیزش بود. روند بیدار شدن و صبحانه خوردن و ورزش کردن و گشت زدن های کافکا. جزییات لباس پوشیدن خانم سائکی و سبک فکر کردن و عمل کردن ناکاتا و خوشگذرانی های هوشینو.
توصیف کتابخانه کومورا و سکوت و جذبه اش شبیه تصور من از بهشت بود. جایی که دوست داری بهش پناه ببری و خودت را بسازی از نو.
تلقی من از شخصیت های کتاب ، انسان هایی متعلق به فرهنگ شرق دورنبود و به نظرم بسیار نزدیک به باورها و تعلقات خاطر انسان امروزی بودند.
جز در مورد ادبیات ژاپنی که به خاطر کتابخانه با اسامی جدیدی آشنا شدم ، خبری از موسیقی شرقی نبود و نقاشی کافکا در ساحل هم به نظرم یک اثر رئال بود و رنگی از نقاشی ژاپن نداشت که دلبستگی زبان موراکامی رو به هنرغربی و بیان بین المللی تر نشون میده.
موراکامی به بهتریم شکل ممکن نیاز به انزوا رو در این کتاب تصویر کرده، در اغلب فضاهای داستان میل به تنهایی و لذت هاش در آدم بیشتر و دلخواه تر میشه.
منطق داستان هم اصلا غیر قابل باور و تحمیلی نیست و روندی که ناکاتا طی میکنه برای باز کردن همه گره های داستان به نظر کاملا منطقی میاد. کمی شبیه تفکری است که در فرهنگمان داریم ، کسانی مثل شبلی یا بهلول که در عین سادگی ، دانایان روزگار خود بوده اند.
وجوه چند بعدی شخصیت های داستان رو خیلی دوست داشتم و اینکه همه افراد گوشه های تاریک و روشن خودشون رو در هر فرصتی نشون می دادند و هیچوقت با انسانی تخت طرف نبودیم و در هر صحنه ای خوبی ها و بدیهای افراد در آن واحد پیش روی ما بود.
هنوز اونقدر از کتاب فاصله نگرفته ام که ببینم بیشتر با کدوم شخصیت داستان ارتباط می گیرم ولی اوشبما رو بسیار دوست داشتم و پسری به نام کلاغ هم وجه جذابی از کافکا رو نشون میداد.
به نظرم خیلی اطلاعاتی از پدر نداشتیم و در فضای سوررئالیستی برخورد ناکاتا با پدر هم چیز زیادی از وجه رئالیستی اش دستگیرم نشد.
روند رشد کافکا و قائم به ذات شدنش رو خیلی دوست دارم و فکر می کنم برای آدم های کمال طلبی مثل من بهترین نمونه از طی دوره نوجوانیه : درخشش ذهن و شکل دادن دنیای درونی و تسری دادنش به دنیای بیرون.
خیلی پراکنده نوشتم و هنوز مغزم پره از کافکا در ساحله و امیدوارم بهتر بتونم ذهنم رو درباره اش منظم کنم و ادراکات جدید تری از این اثر داشته باشم.
در ضمن به نظرم ترجمه خانم گرگانی و انتشارات کاروان قابل توجه و شیرین بود .
همیشه در شگفتم از توان تاب آوری خودم به عنوان نوعی از بشر، اینکه انسان چقدر می تواند فشار را جذب کند و باز هم ادامه دهد.
بگذریم از اینکه بعد از این دو سال و اندی دیگر چیزی تعجب ندارد و ما دیگر آدمهای قدیم نیستیم. چیزهایی در ما فرو ریخت و حریم های از درد در ذهن ما شکسته شد که هنوز بی حس و منگ شده ایم.
یک ماه گذشته ماراتونی از حوادث بود. پدر عزیزترین دوستم در کش و قوس تشخیص بیماری سختی درگذشت. روز 24 اسفند با صدای بلند بلند گریه می کردم در خانه ای که در محاصره کارتن ها و وسایل در هم ریخته منتظر برای اسباب کشی بود و درد و خشمی که در صدایم بود را باز نمی شناختم.
چقدر سخت بود دیدن .ف. و .ن. و .ح. بدون پدر، که برای من و امید هم پدر بود و همدرد. چقدر در آن شب دوشنبه که کنارشان بودیم چرندیات گفتیم تا لبخند کمرنگی بر چهره زرد و آن چشمان آبی آبی بنشانیم.
دلم سوخت که زندگی چقدر بی رحم بود ، که مهلت نداد روزی به بی خیالی و خوشی درختی بکارد و نسیمی خنک جانش را سبک کند.
شاید همین بود که دیگر نترسم از زندگی و کابوسهایش که آن روزها تیره ام می ساخت و می خواستم از همه چیز و همه کس و همه جا بگریزم و در گوشه ای دور پناه بگیرم و خستگی بدر کنم.
باز دانستم همه چیز آنقدر روی آب بنا شده که نمی ارزد به این لرزها و ترس ها.
تا همیشه یاد آبی چشمانت و جان خسته ات چشمانم را بهار می کند پدر جانم.
امسال را با کار و کار و کار و استرس شروع کردیم. البته امید که استرس چندانی نشان نمی داد ولی من دوباره دچار شوره سر شدم که مدتها بود خوب شده بود. باید اسباب کشی می کردیم و امید سه پروژه پر دردسر نقاشی دیواری را شروع کرده بود و من خون خونم را می خورد از اینکه تعطیلات شروع و تمام شد ولی ما هنوز اسباب کشی نکرده ایم.
از این رو از روز چهارم به عنوان یک همکار متخصص به کمک امید و دوستان رفتم و تا روز دهم یک نفس کار کردیم تا اولین پروژه تمام شد. روز دوازدهم با افتخار اسباب کشی یا به قول یکی از بچه های بلاگ خانه کشی با سختی تمام انجام شد و من که یک ماه تمام بود وسایل را بسته بندی و کارتن پیچ می کردم دیگر پس افتادم. تمام روز سیزدهم هم من مشغول چیدمان بود و امید بالای داربست و این داستان تا دیشب ادامه داشت که آخرین طرح ها را زدیم تمام شد و رفت.
هنوز چیدمان تمام نشده است و باید پرده و خیلی چیزهای دیگر بگیریم، هنوز خستگی تمام این یک ماه در تنم مانده و تعطیلات رفته اند، هنوز دوستم و خانواده اش سنگین و غمگینند، هنوز فکر و خیال پر درد دیگری به مغزم چنگ می زند و می خراشدم، بیش از هر چیز به خلوتی خنک و تنها نیاز دارم تا مثل گربه ای زخمهایم را بلیسم و خودم را دوست داشته باشم و به خودم مهربانی کنم.
3 روز دیگر بهترین فرصت برای مهربان بودم با خودم است، هنوز سرپا هستم، هنوز ایستاده ام و شاید هنوز امیدوار باشم.
سهم من در جشنواره هنری مجمع دیوانگان

http://en.wikipedia.org/wiki/Mark_Rothko
یک ماه پیش این موقع داشتیم روی تنگه بسفر قایق سواری می کردیم و قرار بود برای نهار بریم و کباب ماهی بخوریم. من و امید و هشت دوست عزیز دیگه که با هفتاشون در این سفر به یاد موندنی دوست شدیم.
استانبول ... شهری که با جانم آمیخته شد و خیلی از اون چیزهایی که من از شهری که درش زندگی می کنم رو lمی خوام بر آورد می کنه. روح شهر به شدت ذهنم رو تحت تاثیر قرار داده و اصرارش بر اینکه همونی باشه که قرنها بوده و به بودنش می باله.
تصمیم گرفتم شروع کنم به یاد گرفتن استانبولی و با اعتماد به نفس و امید به علاقه بیشماری که به اورهان پاموک دارم، کتاب استانبولش رو گرفتم و این درخشانترین قطعه در میان خاطراتمه.
تا حالا فکر می کردم در زندگی گذشته ام نسیمی بوده ام در میان درختان باغهای شیراز، الان به نظرم می رسه در ساحل استانبول هم طوفانی وزیده ام.
iدر دوران نوجوانی و ابتدای جوانی که خیلی بیشتر از حالا حس و حال فهمیدن و جستجو کردن داشتم و با شور بیشتری کتاب می خواندم، همیشه یک لیست گوشه ذهنم داشتم از کتاب هایی که باید برای دخترم می خریدم تا قبل از نوجوانی و جوانی بخواند. دو عنوان همیشه در صدر این لیست بودند البته از میان داستان های بلند و رمان که اولی آنی شرلی بود و دومی جان شیفته.
گزافه نیست که من مفهوم زن بودن و زنانگی را از این دو کتاب آموختم. اولی لطافت و رویا پردازی نوجوانیم را صیقل داد و دومی ناگفته و نادانسته هایم از دنیای زن بودن را برایم آشکار ساخت. عجیب است که دومین اثر نویسنده اش مردی است به نام رومن رولان و شاید به اندازه بسیاری از زنان نامدار نویسنده و گاه بهتر از آنها این دنیا را می شناخته و در ک می کرده است.
جان شیفته و دغدغه های قهرمانش خیلی شبیه چرا ها و اما های زندگی دختران و زنان هم نسل من است ، حداقل در بسیاری از دوستان و همسالانم این تردید ها و سوال ها را دیده ام. همه آنچه که همیشه باید سرکوب میشده و یا از وجودش بی خبر می ماندیم.
به یاد نگاه هراسان مادرم می افتم که مرا مدام از خواندن رمان بر حذر می داشت و من هر بار با اشتیاقی دو چندان می خواندم و غرق در رویاها و ترسهایش می شدم ، اینکه نمی توانستم حسم را بیان کنم از ادراک تجربه عشق در متن یک داستان و سوالهایم همیشه بی جواب بودند که اینها به ما هم ربطی دارد یا ویژگی زنان جامعه ای دیگر با فرهنگ و سنتی هایی دیگر است . مطمئن می شوم که باید چند باره خودم بخوانم و دخترم هم شاید.
گرچه انگار این سنت یاد گرفتن از فیلم ها و داستان های کم کم منسوخ و کهنه به نظر می آید و الان در صفحات مجازی اینترنت و میان کانال های هزار رنگ تلویزیونی بچه ها می آموزند و مجرب می شوند.
به هر حال اگر روزی دختری داشتم و او هم مثل من پایبند سنت های منسوخ فرهنگی بود این دو کتاب را حتما با هم خواهیم خواند. شاید این بار با صدای او من به خواب روم.
همه این ها به خاطر دیروز بود که سالگرد مرگ این نویسنده عزیز و دوست داشتنی است :
روز سی ام دسامبر سال 1944 رومن رولان یکی از نویسندگان بزرگ فرانسه در 78 سالگی گذشت. رولان، تحصیلکرده رشته تاریخ بود. او به ادبیات علاقه زیادی داشت و از همان ابتدا نویسندگی را آغاز کرد و به تهیه شرح حال و بیوگرافی بزرگان جهان پرداخت . او در سال 1895 تاریخ اپرا را تحریر کرد. دردوران جنگ جهانی اول به سوئیس رفت و در سال 1916 بهدریافت جایزه ادبی نوبل نائل آمد. شاهکار ادبی رومن رولان, رمان ژان کریستف است که 8 سال نوشتن آن طول کشید و رومن رولان با نوشتن آن، تعهد خود به انسانیت را نشان داد. دفاع او ازصلح در دوران جنگ جهانی اول اگرچه برخی خصومتها را علیه او برانگیخت، اما او را بهعنوان یک قهرمان در میان روشنفکران فرانسه شناساند. رومن رولان در اواخر عمر به اندیشههای عرفانی شرق، علاقهی بسیاری نشان داد و در سال 1932 در سوئیس با گاندی ملاقات نمود. از جملهی مهمترین آثار او ، بیوگرافیهای بتهون، گاندی، میکلآنژ، و تولستوی میباشد.
بازم زمستون شد و این برای من همیشه معنی نزدیکی بهار رو میده. هر جور که نگاه می کنم حتی با وجود اخ.ت.لا.س سه هزار میلیاردی و افزایش تورم و قیمت های سرسام آور طلا و ارز، پاییز خوبی رو گذروندم. البته این گذران خوب خیلی هم مالی نیست گرچه بابت کارهای موقتی که انجام دادم و دارم میدم , تجربه های خیلی خوبی بدست آوردم.
شاید بشه گفت پاییز پر باری رو گذروندم. آدمهای جدید و دوستی های جدید ، رفتن به کیش و دیدن اون دریای سبز خروشان و خورشید سرخ و داغش ، همراه بارون های دلپذیرش که یک روز تمام ما رو واله کرد.
کارگاهم با 5 مادر و پدری که مصمم بودند زندگی فرزندشون و خودشون رو بسازند و من می دونم تو این وانفسای زندگی این روزهای ما چقدر تغییر سخته وخصوصا تغییر دادن سبک اشتباه زندگی خانواده ، اون هم زمانی که تو تنهایی می خواهی آینده بچه هات رو بهتر کنی ولی فکر می کنی هر کاری که انجام میدی اشتباهه.
با دیدن این مشکلات بازم یه چیزی ته دلم قرص تر میشه که واقعا تو این روزا و این ور دنیا بچه داشتن شجاعت بزرگی و شاید حماقت بزرگی می خواد.
من سختی ها رو می بینم و سعی نمی کنم به یه خدای بزرگه حواله اش بدم. خواهر مغرورم رو می بینم که کلافه از شیطنت های پسر 5 ساله اش ، دیگه نمی دونه چه کنه و اشک نا به هنگام خودم رو می بینم که چرا فقط چون میم کوچولوی ما پسر شیطونیه نبردنش سرزمین عجایب. بچه به خاطر نیازی که به بازی و شیطنت و همبازی داره محروم میشه از لذتی که حقشه. باید گوسفند و حرف گوش کن باشه تا محروم نشه.
در حالی که اون مربی و خاله جون عزیزی که باید خیلی کار بلد باشه می تونست با چند تا تکنیک خوب تغییر رفتار، میم کوچیک ما رو آروم کنه و بچه غصه نشه از بابت ضایع شدن جلوی همکلاسی هاش.
البته من همه این مشکل رو تو مربی بی تجربه و خسته از سر و کله زدن با 20 تا بچه وروجک نمی دونم.
از اصرار خواهرم برای بچه دار شدن تو سن بالا ؛ زمانی که یه کار سنگین و سخت داره که استرس زیادی رو باید تحمل کنه و زمان کافی برای رسیدگی به خودش و مهربونی با خودش نداره چه برسه یه عزیز دل بینوای دیگه که چشم به راه بودن با مامانشه تا باهم کارتون ببینن و کاردستی اوریگامی درست کنن.
دلم می سوزه برای ابهام و سنگینی که حس می کنم تو آینده نزدیک این بچه ها وجود داره. دلم می خواست بدون این ترس مادر بشم و و باقی مونده زمان های روزم به نگرانی ویرانگر درباره فردای این بچه ها نگذره . دلم نمی خواد مثل پدر و مادر خودم و خیلی از پدرا و مادرای امروز که همسن من هستن همه چیز رو به خداوند مهربون حواله کنم که زمین و آسمونش پناه و سقف بچه مون بشه و یادم بره که هوامون پر از کثافت و بیماریه و درون مایکروویو زندگی می کنیم و هر روز باید بابت همه چیز باج بدیم و دسترنجمون کفاف خیلی از آرزوهای کوچیکمون رو نمیده .
تو دوره لیسانس می گفتن افسرده ها بدبین تر از ما نیستن ولی از بعضی جهات بسیار واقع بین هستن. لزوما افسردگی باعث بروز همچین دیدگاهی در من نشده ولی نمی توم چشم ببندم بر واقعیت کثیفی که ما را در بر گرفته و نمی تونم کسان دیگه ای رو هم تو این سرگذشت شریک کنم.
بی خیال این حرفا که خیلی هاش تکراری بودن و دغدغه های تکراری منو نشون میدن.
راستی یادم رفت بگم بهترین شب یلدای زندگیم رو امسال گذروندم با چند تا دوست خیلی عزیز. برای من تا همیشه یلدا موندگار شد یه جای قشنگ قلبم که عزیزترین خاطرات زندگیم اونجاست.
انزوا و البته در دسترس داشتن دوستان در گودر رو خیلی دوس داشتم. چیزی که حتی تو این خونه نیست. گرچه هر چی که هست اینجا خیلی راحت تر از جاهای دیگه است و شاید این پکیدن گودر لازم بود تا ما باز هم همه عاداتمونو از سر بندازیم و باز یاد بگیریم هیچی ارزش دلبستگی رو نداره. چند بار دیگه قراره این درس رو تمرین کنیم نمی دونم.
با این حال تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی باز هم بنویسم گرچه تکراری و کسالت بار چون این تنها کاریه که مه عمرم انجامش دادم و اصلا خوب بلد نیستمش که البته این قسمتش مثل اکثر ابعادمه.
حس خوبی ندارم و حوصله فریاد زدن این حس رو هم ندارم.
دیروز برای اولین بار احساس کردم که از شهرم بیزارم. من که سالهاست خودم را ، آرامش را و تنهایی را در همین خیابان های شلوغ می جستم و می یافتم ، دیروز مطمئن شدم که دیگر تا روزگار به همین منوال است ، هیچ راه رفتن و هیچ اتوبوس سواری طولانی مدتی من را ، و این شهر خسته و سرگشته را به آرامش نمی رساند. تهران غرق در خستگی و نفرت است. در نگاه مردمان نه دوستی هست و نه همدلی. خیابان ها و میدان هایی که روزهای جوانی و سرکشی غمبارم در آنها سپری شده اند، اکنون تاب هیچ گونه کنجکاوی و میل به زندگی و شور و شادمانی ندارند. انگار زیر فشار خرد کننده آبی تیره و سنگین ، ته مردابی دور و گم، زندگی می کنم. دیروز عصر 3 ساعت تمام به اتوبوس سواری و پیاده روی و مترو سواری گذشت، ولی دریغ از یه ذره سبک شدن. وقتی رسیدم خانه انگار همه بارهای سیال در فضای غبار آلود شهر را بر دوش داشتم؛ انگار در دنیایی غریب زندگی می کنم و حرفهایم و حسهایم ، حباب هایی سرگردان و ناتوان در تندبادند.
بیش از هر زمانی احساس ضعف و بی کسی و ناتوانی ذهنم را فرا گرفته بود. کجا بود خدایی که شانه به شانه من راه می آمد و حرفهایم را می شنید. در همه این سالها من بودم و شهرم ، و خیابانهایی که فتح می کردم به تنهایی برای فرار از دردهایی که از سر و کول روحم بالا می رفتند و فقط غرق شدن در خیالات شهر مرا از شر اوهامم می رهانید. دلم برای آرزومندی های بی پایان و امیدهای بی کرانه ام تنگ شده است. برای نگاهی و دستی که مرا به زندگی پیوند می داد و نوید روزهای خوش رنگ و گرم بود. برای ایمانی که به جوانی مان و غلظت امیدهایمان داشتم. دلم همان سوفیای ساده و خوش بین را می خواهد که عاشق آرزوهایش است. از ترسهای امروزم ، از صدای وحشتناکی که زمستان 66 در وجودم زنده کرد، از اینکه نمی دانم اگر آسمان بر سرمان خراب شد، دوست دارم از این خانه کوچکم چه را به یادگار ببرم؛ از خیابان هایی که مدام ناامنی را به من تلقین می کنند؛ از اطرافیانی که حتی یک خط فکر مشترک با هم نداریم و هر لحظه بودن در کنارشان، احساس بی بته بودن را در من تشدید می کند؛ از اینکه ماهان می تواند از زندگی و پدر و مادرش تشکر کند که او را به این دنیای زیبا آورده اند و من هیچوقت ، حتی در بهترین روزهایم هم این حس را نداشته ام ؛ بیزارم.
من پر از شور زندگی و اشتیاق تجربه کردن بوده ام، ولی این همه ترس و این همه تلخی که در سالهای اخیر مثل ثروت آریایی ها، نود و شش هزار برابر شده است ؛ جانم را فرسوده کرده است. کتمان نمی کنم دلم دنیایی با طراوت می خواهد تا با شوق و آسودگی در آن مادر شوم، دلم معصومیت و نازنینی کودکم را می خواهد تا برایش لبریز زندگی شوم، تا ستاره های روحم سو سو کنند و چشمانم روشن شود، ولی نمی خواهم این همه ترس و تلخی میراثی باشد برای او که بیش از همه دوستش دارم و بیش از هر کس متعلق به اویم. برای خاطر او ، به تنهایی این روزها را می گذرانیم.
